گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم:

من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم ! دیگه دوستت ندارم ….
.
وچقدر دلم میخواهد بشنوم:

کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری ….. مگه دست خودته؟

رفتن به این راحتی نیست! 

 

اما …. نمیدانم چه حکمتیست 

که  آدمی

؛ همیشه اینجور وقتها

میشنود :

به جهنم … !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 2:8  توسط علیرضا  | 

خدایا

توی یک کلام

دلم گرفته

همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 14:14  توسط علیرضا  | 

وبلاگم پر شده از مطالبی که ثبت موقت شدن.

نمیدونم همینطوری از بین میرن یا یه روزی یکی میاد و منتشرشون میکنه

یا نه فقط میخونه و یاد این روزها میوفته

امیدوارم حداقل به یه دردی بخورن

الان که دارن تو دلم خاک میخورن و از بین میرن امیدوارم بعدها به طور کل بدون هیچ استفاده ای محو نشن

امیدوارم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 14:13  توسط علیرضا  | 

آدمهای ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد
عمرشان کوتاهاست
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب “آدم” میدهند
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1392ساعت 13:40  توسط علیرضا  | 

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.

اما نه وقتی که در میانشان هستی.نه...

آنجا که درمیان خاک خوابیدی

"سنگ تمام" را می گذارند و می روند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 13:13  توسط علیرضا  | 

ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ، ندیدیم ، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 3:9  توسط علیرضا  | 

اگر درد داري
تحمل كن...
روي هم كه تلنبار شد
ديگر نميفهمي كدام درد
از كجاست...
كم كم خودش...
بي حس ميشود!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1392ساعت 14:24  توسط علیرضا  | 

لعنت به تو ای “دل”

که همیشه جایی جا می مانی

که تو را نمی خواهند…!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 13:37  توسط علیرضا  | 

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش                  بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم                آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود            گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو                   بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد        بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون                    آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام                      جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 22:1  توسط علیرضا  | 

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت
نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید
اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند ...
شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی ....
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای ...
بگذریم
گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند .
دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار :
(آن طرف حیاط خانه ی خداست)
و آن وقت هی در می زنم، در میزنم، و میگویم:
"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید ..."
کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد آن طرف دیوار .
همین.
و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود آن طرف دیوار ...
آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو.
آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم .....


من این بازی را دوست دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 15:15  توسط علیرضا  |